محمد مفيد مستوفى بافقى

3

جامع مفيدى ( فارسى )

صاحب قران گيتىستان المؤيد بتائيدات الملك المنان ، شعر : [ a 3 ] شاهى كه زمانه تابع دولت اوست * آفاق گرفته سربسر حشمت اوست بر اوج سپهر نور ماه و خورشيد * بر قبهء چتر آسمان رفعت اوست زيبندهء تشريف « وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً » بدر عاليقدر « وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا » مظهر اسرار السلطان العادل ظل اللّه فى الارضين مطلع انوار « وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ » ، خدايگان سلاطين مشرق و مغرب * كه هست سايهء او آفتاب كون و مكان السلطان ابن سلطان ابن سلطان و الخاقان ابن الخاقان ابن الخاقان ابو المنصور سلطان شاه سليمان الصفوى الموسوى الحسينى بهادر خان خلد اللّه ملكه و سلطانه موشح ساخت ، شعر : بر سرش حق نهاد افسر ملك * ز انكه داند كه كيست در خور ملك آن داعيهء ديرينه در حركت آمده جز وى چند از كتب متعدده از وادى پريشانى در سلك جمعيت آورد . اتفاقا برخى از آن‌كه به بياض برده بدست يكى از دوستان وفادار كه از اكابر و اخيار بود و در حق اين شكسته اعتقاد درست داشت و از مراسم و داد دقيقه‌اى فرو نميگذاشت افتاد ، نظم : هر كرا در زمانه يارى هست * گو ز دستش مده به آسانى به دو عالم وصال او ارزد * گر ز من بشنوى به ارزانى به چشم رضا و شفقت و بىشايبهء غرض و حسد مطالعه نمود . شعر : اگر دوستارى [ b 3 ] كند جان نثار * چو بيند كمالت عجب زومدار كه در چشم احباب نيكو سير * [ بديهاى ] ياران نمايد هنر و ليكن هنر عيب داند حسود * بنزديك او عرض دانش چه سود پس زبان گهربار برگشاد و گفت چه باشد كه قدم در اتمام كتاب نهى و از احوال و اوصاف هريك از طبقات آنچه ممكن باشد در قلم آورى . گفتم دريغا